شب فراق که داند که تا سحر چندست مگر کسی که به زندان عشق دربندست گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانندست پیام من که رساند به یار مهر گسل که بر شکستی و ما را هنوز پیوندست قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو و آن هم عظیم سوگندست که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند است بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست بجای خاک که در زیر پایت افکندست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست ز دست رفته نه تنها منم درین سودا چه دستها که ز دست تو بر خداوند است فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست..............

 

/ 4 نظر / 23 بازدید
بهاره

سلام دوست گلم بخدافراموشتون نکردم فقط کار داشتم توی این یه مدت مطالبت عمیق واحساسیه ممنونم که بهم سرزدی بازم بهم سربزن وخوشحالم کن قربانت بای تاهای[گل][گل][گل][خداحافظ]

afshin

[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

عسل

سلام خوبی؟ نیستی [لبخند]

مهرداد

با گیاه بیابانم خویشی و پیوندی نیست خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن با من است وهراس بی بار و بری و در این گلخن مغموم پا در جای چنانم که ما ز وی پیر بندی دره تنگ و ریشه فولادم در ظلمت سنگ مقصدی بی رحمانه را جاودنه در سفرند *** مرگ من سفری نیست، هجرتی است از وطنی که دوست نمی داشتم به خاطر مردمانش خود ایا از چه هنگام این چنین آئین مردمی از دست بنهاده اید؟ پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها . . [گل][گل][گل]