شب داشتم توی خیابان های شهر عشق قدم می زدم.......

گذارم افتاد به قبرستان عشق خیلی تعجب کردم.....

تا چشم کار می کرد قبر بود .......

پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟....

همین طور که می رفتم متوجه یک دل شدم......

انگار تازه خاک شده بود ......

جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده......

کنار قبر نشستم و براش دعا کردم....

وقتی برگ ها را کنار زدم دیدم ....

اون دل همون کسی بود که....

باعث شده بود دل من خیلی وقت پیش ها بمیره......

 

/ 2 نظر / 17 بازدید
تهمینه

سلام زیبا می نویسی دیر دیر هم سر میزنی خواهرشوهر شدم به دیدنم بیا خوشحالم میکنی موفق باشی

تهمینه

سلام زیبا می نویسی دیر دیر هم سر میزنی خواهرشوهر شدم به دیدنم بیا خوشحالم میکنی موفق باشی